سیما یاری

Copyright©2007 simayari.com - All rights reserved. Please directly link to this website.

 e-mail this site to a friend

بازدید کننده گرامی

 

لطفا با خرید کتاب های چاپ شده شاعر، از ادامه کارهای سیما و ادامه ی کار این وب سایت پشتیبانی کنید. از کتابفروشی خود بخواهید که کتاب های سیما را نیز وارد کنند.

 

قبلا از حمایت و پشتیبانی شما عزیزان صمیمانه تشکر می کنیم.

صفجه 01 - فصل های 25-01
صفجه 02فصل های 50-26

صفجه 03 - فصل های 75-51     

کتاب "ساحل شنی و دریایش" در واقع یک منظومه ی بلند عاشقانه است. منظومه ای است که هر فصل آن در عین استقلال،  در هم آهنگی با فصل های دیگر نوشته شده. این آخرین کتاب مانند یک تابلوی نقاشی ست که عناصرش به منظره  ساحل و دریا، از زوایای گوناگون نگاه می کنند  یا آن را روایت می کنند. شما می توانید ساحل باشید یا می توانید دریا باشید یا چنان با دیگری پیوند خورده باشید که فقط یک صحنه را -این تنها حقیقت زیبای محض  را- روایت کنید : پیوند ابدی ...

ساحل شنی با دریایش

 
---
 
  • فصل 51
 
 
جایی ندارد زمان در خانه ی من
        در تن ام.
شقایق های آبی من شاداب می مانند
پریان دریایی در حیات ام جاودان می رقصند
بردامن من صدف دردانه ی تو
        می درخشد
                در شب های بی ستاره
                        در این سیاره.
 
تو مرا فتح کردی دریای من!
و زمان را بیرون راندی
        از تمام روزها و شب های من.
 
از دست ندادم شقایق ها را...
 
 
  • فصل 52

 
هنوز پنهان است گنج تو.
ژرف
ژرف پروردی گنجینه ی بی پایان را
بر کنار از مرزها و جنگ ها.
 
دزدان دریایی راه نبردند به اعماق تو.
 
ژرف
پنهانی از چشم راهزنان
        تا ابد
        گنج من!...
 
 
فصل 53
 
بیهوده ست !
ساحل را به مسلسل نبند!
 
بیهوده ست!
        کتاب قانون ت را بر ساحل نکوب!
 
تهدید نکن ساحل را به تبعید در بیابان گذشته!
 
ساحل گوش سپرده به قلب دریا
ساحل چشم سپرده به افق...
 
 
فصل 54
 
می بندم چشمانم را برجهان بیرون.
می گشایم صندوقچه ی قلبم را
لبخندت از درون قلبم
        خندان بیرون می آید
می نشیند بر لب هایم- لبخندت.
 
صدای نبض لبخند تو را می شنوم
گرمای نفس های لبخندت را می فهمم
می نوشم لبخندت را
می رقصد بر لبان مرطوبم – لبخندت.
 
با هم می خوابیم
        روی گهواره ی موج آرام.
 
کافی ست ببندم چشمانم را
 وقتی که جهان
        سرگردان می غرَد...
 
 
فصل 55
 
قصد ندارند جایی بروند:
نه ساحل!
نه دریا!
 
زیرا جایی نیست بعد از افق این رویداد:
        رسیدن به هم!...


 ---
 

  • فصل 56

 
کشتی می رانند
        بر امواج تو،
به هوای رفتن به فراسوی افق
به هوای فراتر رفتن.
 
وچه می بینند
        آن سوی تو؟
 
پرواز مرغ های طوفان تو را
        با دو بال سفید نیرومند
                درخشان در شب.
ماهی های اعماق تو را
        با فلس فیروزه ای و زرد و قرمز
                برق زنان در شعاع خورشید.
 
و چه  می بینند؟
موج های شتابان تو را
        هم چنان آینده
آینده
        به سمت ساحل...
 
 

  • فصل 57

 
چرا می گفتی :
خاک سرد است!
 
چرا می گفتی :
از دل برود آن که از دیده رود!
 
پس این چیست؟
این مویه
این های های شب و روز
در قلب کویرم
        - دریا!
دور از تو؟....
 
 

  • فصل 58

 
گمان می کردند گم شده اند
        قطره ها
                دور از هم.
گمان می کردند پایان یافته اند
        موج ها
        رقصیدن ها
دست در دست هم بودن ها.
 
گمان می کردند نیستی حاکم شد:
        "نیستی" که نبوده!
                که نیست!...
 
 

  • فصل 59

 
کویر سوخته!
اشک ندارد دیگر این ریگزار!
 بر می خیزد در تند باد
شبح تاریکی شیون کنان
گمگشته می دود دور خود
با زوزه ی گرگ بی جفت
        از نا می افتد
        در خود دفن شده
        می ماند: جزغاله شده
                دیوانه:
                        این بیابان شن
                      دور از دریای ش.
با من می مانی؟
مگر نه؟
دریای من!....
 
 

  • فصل 60

 
برگ سوزنی کاج ش را
گرفته به منقار، کبوتر،
        می گردد در میان شاخه های  کاج ش
        آشیان می بافد
        دانه به دانه
        سوزن به سوزن
        آشیان محکم.
آشیان بافته ام
        در مغز استخوانم،
با  هر موج ت
        لرزان و رها
        بر سینه ی من...