تصور

آفتاب مهتاب

اینجا نشسته بود ، روی همین سنگ . می گفت خسته است می گفت این سنگ بر سطح این جزیره ی متروک نقطه است آن نقطه ی پایان برای او . می گفت کشتی ، سراب بود . می گفت و آب می چکید از حلقه های موی بلندش بر ریگ های داغ . می گفت و باد می وزید بر شانه های سرخ درشتش در سایه های نی . می گفت وچشم هایش بر موج می لغزید در روشنای روز . می گفت ... تا پیش از آن که باز با دیدن شکلی شبیه بادبان جنبان در آن دور - مانند ماهی در پی جفت - در آب ورجهد . اینجا نشسته بود هم اینجا می گفت خسته است ! ...
شعر تصادفی