سرریز

آفتاب مهتاب

شب بست پرده را و پلک های پنجره را روی هم گذاشت . اشیا گم شدند در سایه های پست هیولایی . در پرتگاه خامه ی تاریک یک جفت چشم تر سرریز می کند برق نگاهش را در چشم آینه ...
شعر تصادفی