کتابها آفتاب مهتاب ۱۷۰ از ۲۲۲ سرریز آفتاب مهتاب شب بست پرده را و پلک های پنجره را روی هم گذاشت . اشیا گم شدند در سایه های پست هیولایی . در پرتگاه خامه ی تاریک یک جفت چشم تر سرریز می کند برق نگاهش را در چشم آینه ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلینیاز فهرست شعر بعدی ←نازک