شکستن

آفتاب مهتاب

سکوت سنگین است سکوت تاریکی سکوت همهمه های تهی سرگردان سکوت فاصله هایی که فکر می کردم حضور گرم تو آن را تمام خواهد کرد . نگاه مضطرب موش های دالان ها به جوجه های عقاب پَر نخواهد داد . جذام ترس عصب های پلک هایم را جویده می بینی ؟ حصار را بشکن ! ستاره ای آنجاست ستاره ای تاریک من از ستاره ی تاریک مرده می آیم من از هجوم آتش تردید می سوزم تمام استخوان من از شعله های شک گدازان است و آرزو دارم یقین کنم اکنون درون سینه ی تو در سیاه شب اینجا جوانه روییده است جوانه ی خورشید جوانه ی کیوان . بگو چه گونه گذشتی - گذشته ای آیا ؟ - حصار را بشکن ! سکوت سنگین است . و امتداد سکوت عبث - نمی دانی ؟ به دار پیوسته است به دارهای کبود ستاره ی تاریک به دار تنهایی به دار پوسیدن . گریخت لحظه ی ایمان ؟ گریخت لحظه ی پیوند ؟ کاش می گفتم حصار را بشکن ! ..
شعر تصادفی