نیایش

چشمک

همراه با تو هستم این جا و اکنون در غروبی که – می گویند – آغاز شب است . بیرون از مناره بانگی می آید به زبان بیگانه ... و درون و در من بانگ دیگر می گردد با صدای نفس های تو - آشنا مثل نفس های من آشنای ازلی – بی پرده و بی شرط جز شرط عریانی بانگ تن عریان تو و صدای عریان نفس های توست در گوش من : زمزمۀ ماه کامل در گوش شب ، نوازش کنان و برهنه در بستر نرم در اتاق خواب شب . بی شرط و همراه در من هستی در همۀ شب های من در اتاقی که هر لحظۀ او لبریز از بوی اثاثِ تازه است و همیشه تازه ... اشک های عریان نوازش کنان بر گونۀ من می لغزند : شکرگزار از شادی در محرابِ هر نفس ات ...
شعر تصادفی