ماه پیشانی

گندمزار

سیرآب از عشق زمان به مسیر بهشت می افتد . ـ گربه ناخن های تیزش را می گیرد موش را می لیسد . ـ سیرآب از عشق زمان بذرهای گندم را می پاشد بر زمین های فراموش شده . سیرآب از عشق زمان دانه های ریز و درشت الماسش را می نشاند روی پیشانی تاریکی ها ؛ و می گذرد بی تکرار کوره های آدم سوزی بی تکرار ماشین های آدم خوار . و می گذرد بی بازگشت به گذشته . زما ن در مسیر دیگر می افتد بی جدایی در اوج بی بازگشت به زمان دوزخ سیرآب از عشق بی بازگشت بی بازگشت به زمان تنهایی ها . راهی نیست ، جز دور شدن ـ چنگ زدن ـ به سکوت سیاه . راهی نیست ، جز خواندن نام همدیگر . جز رسیدن به هم . جز نوشیدن نوشیدن از چشمه ی تن های هم . بیا ! راهی نیست جز عریان شدن پیوستن . جز غرق شدن غرق شدن در نوازش های سوزان همدیگر . جز لرزش لب ها بر هم . راهی نیست جز بارش باران اشک بر سینه ی عریان هم ؛ دور از آوار ، در بهشت آغوش هم ، و خیره شدن ـ سیرآب از عشق ـ به درخشش های ماه نو روی پیشانی هم ، برهنه در اوج در میان گندمزار ...
شعر تصادفی