من ! عشق مجسم !

گندمزار

بوسیدی اشکم را . قلبم تپید از مهرت خون در سرخ رگم جوش آمد فوران کرد گدازه . گدازه گدازه پوشاند مرا از سر تا پا . در لحظه سنگ شدم با همان قطره ی اشک درشت با همان لبخند شاد عمیق ؛ بی ویرانی و جاودان ...
شعر تصادفی