من ! عشق مجسم !
گندمزار
بوسیدی اشکم را .
قلبم تپید از مهرت
خون در سرخ رگم جوش آمد
فوران کرد گدازه .
گدازه
گدازه
پوشاند مرا
از سر تا پا .
در لحظه سنگ شدم
با همان قطره ی اشک درشت
با همان لبخند شاد عمیق ؛
بی ویرانی
و جاودان ...