جانوری به نام آفتاب پرست

گندمزار

می شنود می شنود با همه ی استخوان و پوستش آواز خوش نورش را : ـ من هستم . من این جا هستم . ـ سینه خیز می گذرد می گذرد از پرده ی وهم جنگل ار دام تارهای کبود می گذرد : بازوها پر نیرو پاها پر نیرو نیروی درون اعجاب آور . می شنود در هر خیز آواز نورش را بیشتر روشن تر انگار که من آواز تو را : من هستم . این جا هستم . نیروی درون اعجاب آور . نزدیک سا قه ی سبز لحظه ای می ماند می بندد چشمانش را می بیند : لب گرم نور را لغزنده کنج لب هایش . - انگار که من در لحظه ی سخت ماندن لب گرم تو را .- خیز برمی دارد بالاتر از تارهای چسبناک بالاتر از تاریکی ها با هزاران ریسمان سخت انگار ناپیدا وصل شده به آفتاب - من به تو - خیز بر می دارد می افتد در آغوش نور ـ من در آغوش تو ـ جانوری با نام مهر پَرست در باغت ...
شعر تصادفی