جانوری به نام آفتاب پرست
گندمزار
می شنود
می شنود
با همه ی استخوان و پوستش
آواز خوش نورش را :
ـ من
هستم .
من
این جا
هستم . ـ
سینه خیز می گذرد
می گذرد
از پرده ی وهم جنگل
ار دام تارهای کبود
می گذرد :
بازوها پر نیرو
پاها پر نیرو
نیروی درون
اعجاب آور .
می شنود در هر خیز
آواز نورش را
بیشتر روشن تر
انگار که من آواز تو را :
من هستم .
این جا هستم .
نیروی درون
اعجاب آور .
نزدیک سا قه ی سبز
لحظه ای می ماند
می بندد چشمانش را
می بیند :
لب گرم نور را
لغزنده
کنج لب هایش .
- انگار که من در لحظه ی سخت ماندن
لب گرم تو را .-
خیز برمی دارد
بالاتر از تارهای چسبناک
بالاتر از تاریکی ها
با هزاران ریسمان
سخت انگار ناپیدا
وصل شده به آفتاب
- من به تو -
خیز بر می دارد
می افتد در آغوش نور
ـ من در آغوش تو ـ
جانوری با نام مهر پَرست
در باغت ...