شوخی شوخی

کلاغ پَر

پلک هایم را می بندم و پتو را می کشم روی سرم در پستو مردمک هایم شیرینی رویای تو را بی صدا می نوشند . صبح با سماجت از لای پتو می گذرد شوخی شوخی روی پلکم می گردد و سر انگشتانش از میان مژه هایم به درون چشمم می لغزد شهد هایم را در جا می قاپد . می پرم از جا و تمام روز سرد در پی نور می دوم دنبالت ...
شعر تصادفی