غزل

کلاغ پَر

بخت یارم شد ودیدم که نشستی با من آه من نور به بر دارم وگل در دامن راست بود آن که درین بادیه بستانی هست گرچه زان هیچ نشانی ندهد زاغ و زغن غنچه ی بسته شکوفا شده از باد بهار رسته از دغدغه ی خار در آرام چمن با سرابی که جگر سوخته می داشت مرا گو که اینم شمر آبی ، اینم گلشن مگر این نیست که ناچار به هر چرخش چرخ می رسد هر شب تاریک به روز روشن : دیده ی شب زده ام آینه ی روی تو شد وه از این صبح دل افروز که می بینم من ...
شعر تصادفی