روایت یک .

مانی

در قلبم مثل قلب همه ی آدمیان چشمه ای می جوشید داغ و سرخ پر می کرد رگ هایم را با شور بوسه های سوزان اش . در آفتاب و مهتاب ، روی نک پا می چرخیدم رقص کنان از هیجان پنهانی : زیبا ترین ابهام ناپیدا . می رقصیدم شاد شاد از بودن در زمان غریب تبعید شادی ها درمیان گورها !. تبعید شدم زیر خاک چشمه ی قلب من ، جاری شد . هرآغاز در هر بامداد با نخستین نگاهش – ببین قلب من !- تنها خورشید بر چشمه ی تو می پاشد بوسه های لعل اش را . تا ابد می گردد جاودان می خواند عشق شاد را در تمام خاک ها ، چشمه ی قلب من باتمام قلب های همه ی آدمیان ...
شعر تصادفی