حادثه
مانی
وقتی فهمیدم که دیگر دیر بود .
در یک صدم ثانیه گویی رخ داد
با تکان شدید
با صدای بلند با صداهای بلند
بعد از آن
موج قوی دور پایم پیچید
برد مرا با خود برد
دست موج ، شالم را برداشت پرتاب کرد به دور دست .
پرتاب شد پیراهنم .
دست موج پیجید دور کمرم ، برد مرا با خود برد .
با خود برد با خود برد
ساحل محوشد ، خط باریکی شد ، ناپیدا شد .
موج بلند برد مرا با خود برد
آب است آب ! دور من
حلقه ها ی مواج آب
آبی آبی
حلقه های رنگین کمان می رقصند روی مژهایم .
لب های موج می رقصند روی تن ام
آسمان رنگ شیر است ، دریا زمرد
پرستوی سفید دریایی ، دایره ای می رقصد دور سرم ...
لب های موج می لغزد روی لب های تن ام .
من شناور شده ام
با تن ام با قلبم
در بستر سبزدریا
ساحل ؟
مرا مرده پنداشته است ...