پژواک
مانی
می خواهی چه کنم؟
چنگ زدم روی صورت خاک
چنگ زدم روی صورت خود
فریاد زدم نه! نه!
بی تو سنگ شدم
بی تو غلتیدم تا آخر دنیا
آسمان بی ماه است
شب تاریک است
کهکشانی دیگر نیست
بی تو غلتیدم تا آخر دنیا
صدای طبل های عزای قبیله می آید
فریاد سنگی من برخاسته نه! نه!
صدایی می آید
صدای گمشده ای در هستی
شاید تویی!
شاید صدای فریاد توست
نه! نه!
رهایم نکن!
فرقی دارد بودنم در دوزخ یا بهشت
وقتی سنگم؟
بگو! باز می گردی تو
بگو جان می گیرم
بگو می توانم گریه کنم دریا دریا
در آغوش تو.
ماه پژمرده شده
خورشید می سوزاند
بگو می آیی
زمان کند شده
بگو بر فراز زمان می آیی
بگو صبر کنم
صبر
صبر
بگو دانه های شن را بشمارم
وقتی همه را شمارش کردم
می آیی.
یک دو ده یازده یک میلیون
آن سر دنیا هستم
دارم می شمارم شن ها را
صدای موج ها می آید
صدای گمشده ای نزدیک شده
آهنگین
مثل صدای نفس های تو
تنها با تو همه چیز آهنگین بود
مثل صدای نفس های تو
بچه شدم
کوچک شدم
با شوق بزرگ کودک.
ذوق زده در چشمانت زل زده ام
در چشمانت که خندان شدند در صورت تو
در صورت تو :
تا ابد حک شده بر سنگ من.
آهنگ نفس های تو می آید
در آخر دنیای من صدای دویدن هایت می آید:
تو نرفته بودی؟
در من پنهان شده بودی
در من!...