یک خوشی !

سال زنبق

صبح ، برف بود و برف ؛ که در طول شب بی صدا ، آمده بود و تمام زمین کبود مرا پوشانده بود ؛ و هنوز درخشان و سفید بی مهابا می آمد . پیش چشمان من ، پیش چشمان تمام پیش بین ها که با قطعیّت بارش را ناممکن اعلام کرده بودند ...
شعر تصادفی