یک شالیزار

سال زنبق

در تصویر و تصورهایم ، تا هستم تو را این گونه می بینم : این رمز و راز جفت با خود - با من – و برای همیشه نزدیک بی اقامت در خاک بیگانه . و برای همیشه نزدیک بی دوری . سرشار از رابطه های دلکش میان تو و من ... در تصویر و تصورهایم ، تا هستم دست های نوازشگر تو بی رمز و راز بر تنم می گردند . تو در من می گردی و سحرگاهان را در تیرگی هستی من می یابی ؛ و همان دَم آرام ساقۀ زنبق شیرینت را می نشانی در گلدانم ... بی رمز و راز لب های ما یکدیگر را می یابند و زبان های ما با نفس های بلند با هم می آمیزند با هم سخن می گویند : روشن شیرین زلال - در هر تصویر هر تصور – همچون شالیزار بعد از باران بعد از پردۀ مِه ...
شعر تصادفی