زبان تن

سال زنبق

سخن می گویند رگ هایم و قلبم . گوش بگذار روی این قلب و بشنو نامت را در خواب و بیداری گردش کنان در تن من . تو دریایی و تمام رگ های پیکر من به تو می پیوندند . گوش بده به صدای دریا و بشنو هلهله ی جاودان خود را آوای رودهای جاری در یک دیگر را واژه های راستین و ژرف رودها را که گذشته اند در بستر رگ های تن از بیابان های کلمات کاذب . پشت سر می ماند واژه ی تلخ جدایی . بیا ! نامت را می خوانند همه ی روزنه های پوستم و بطنم : همچون گلدانی یا خاکی که فرا می خواند بی پایان ریشه ی زنبق را ...
شعر تصادفی