چشمان برگ
سال زنبق
جایی نخواهم رفت
از پناه آغوشت .
مثل برگِ کوچک در پناه درخت بزرگ
می مانم غرق در چشمۀ آبِ شیرینت
که تنم را
جانم را
با نوازش های امواجت می بوسد .
می مانم در پناه بازوهایت
حلقه شده دور شانۀ من
همچون سپر فولادین دور قلبم .
می مانم تا پایان
تا پایان
دیگر بعد از این
بی زخم جدایی از تو .
همچون تیر
آن تنها تیر
کارگر بر چشمم
بر نبضم ،
آنچنان زهرآلود ...