تجاوز

سرسبز

انگشت پُرموی مَردانه ی او می لغزد روی لب های باریک من . فکش می جنبد : با صدای بم خش دارش از چیزی می گوید به نام عصمت عفت غیرت . هم زمان انگشت پُر موی مَردانه ی او بیگانه ، بیگانه ، می کوشد باز کند قفل دندان های سختم را کنج هشتی ...
شعر تصادفی