اکنون پیمان!

زن

از چه بهشتی با من می گویید؟ ای سنگ ها! پرده های دیروز را ما پس زده ایم قصر بهشت ، در هیچ مکان گذشته نبود. خوب تماشا کنید: ردِ اشک است، یادگار گذشته، بر گونه ی ما. خورجین خاک آلود بر دوش مان اکنون ما زخمیان جنگ ایم آواره در مسیر ناشناس آینده. در مسیر آینده: با پیمان نا نوشته با یک دیگر. و شما! آسمان ها خواهید دید: آجر به آجر و خشت به خشت ما بهشت خود را خود می سازیم بهشتی که زیر درخت سیب اش نجوای عشق مان می شکفد بی تردید بی تردید در زمینی در آینده...
شعر تصادفی