خاطرات!

زن

دیروز همین صد هزار سال قبل در همین ساعت شب ما به دنبال پناه غاری بودیم تا شکار گرگ های غول گرسنه نباشیم. جنگل تاریک بود،. شاخه های خار دار زخمی مان می کردند. مشعل نبود و کبریت نبود. دست های همدیگر را سخت گرفته بودیم می دویدیم فقط بی مقصد تنها امید و امید در دلمان شعله ور بود. دست های همدیگر را سخت گرفته بودیم تنها امیدی بی پایان در دلمان شعله ور بود بی توضیح...
شعر تصادفی