آمدن!
زن
به تو نمی آید:
این صورت خاکی
این رد اشک
این پیرهن پاره پاره
این نشستن پشت مرز همیشه بسته.
تنها!
و تنها!
بده دستت را!
بغلت می گیرم.
می رسانم:
تو را تا پاک ترین چشمه ی آب شیرین
می رسانم خود را به آغوش تو
در چشمه ی مهر پیدا...
زن