تمام رنگی

آفتاب مهتاب

وقتی که سوسک ها " آرامش ظریفِ" مرا خرد می کنند پروانه های کوچک " احساس شعر من " چون ذره های نور از درزهای باز در و پیکر اتاق انگار تا یک سیاه چاله ی بی نام و دوردست پرواز می کنند و در تمام شب من مثل کودکی که فهمیده باز هم آن مرد پرتقال فروش عجیب را پیدا نمی کند مبهوت و شرمسار از کاغذی که رنگ رخانش در قبض انتظار پریده ست هر ناسزای غیر مجاز و مجاز را بر خیل سوسک های تبه کار می آورم به لب و با گریزی تیز به یک مکان امن پناهنده می شوم و فکر می کنم من سوسکی ندیدم و فکر می کنم به بالهای رنگی "پروانه های شعر " در دشت های دور ...
شعر تصادفی