کتابها آفتاب مهتاب ۱۵ از ۲۲۲ ترس آفتاب مهتاب دروغ می گفتم و تکه تکه پراکنده می شدم - انگار بلور نازک یک جام از اصابت یک سنگ . دروغ می گفتم ، و هر دو فهمیدیم هنوز می ترسیم ... متن کوچکتر متن بزرگتر اشتراکگذاری شعر تصادفی → شعر قبلیتمام رنگی فهرست شعر بعدی ←هنوز