ریزش
آفتاب مهتاب
از خویش می کاهید ،
در بوته می دمید ،
بر شعله می افزود .
بر گردن آتش می آویخت ،
او را به خود می خواند .
می سوخت ،
می سوخت
و ذرّه ذرّه
ذوب می شد ،
دود می شد ،
محو می شد ،
نیست می شد .
در دل آتش
او نیست می شد .
دیوار تاریکی فرو می ریخت
از هستی نور ...