بوسه

آفتاب مهتاب

لبهای سرخ کوچکش را پیش می آورد و ناشیانه غنچه می کرد از راه باریک زبان و لب حجم هوای سینه اش را فوت می کرد و صوت یک سوت خش دار و ناموزون همراهی افرا و باد را از ضرب می انداخت می رفت تا بالای دیوار . کفتر می آمد بال می زد و دانه های تازه را می چید از دست های تر . لب های سرخی غنچه می شد و ناشیانه بوس می داد بر کرک های گردن کفتر ...
شعر تصادفی