عقربه

آفتاب مهتاب

پرواز با خود برد آن چشم را آن حلق را آن دست را آن را . بر سینه ی دیوار تکیه می کند تاک و شاخه های نازک خشکیده اش از شانه می افتند در باد می جنبند . مار کبودی ، سرد ، آرام می خزد می بلعد آهسته آن شانه را آن سینه را آن تک را آن را . سر می کشد موجی درون خود می گردد عقربه ...
شعر تصادفی