چیز

آفتاب مهتاب

- "آتش زدم . بیا !" از پشت دکه مرد فریاد می کشید . بر دکه چیده بود یک مشت خرده "چیز" : دو ران و یک گردن ، پا ، سر ، تراشیده با چشم های باز ؛ قلوه ، جگر ، و یک دل کوچک ، که شرحه شرحه بود و زیر هر "چیز " از جای رگ هاش خاموش خون می ریخت . از پشت دکه آه فریاد می کشد "چیز" ی بدون چشم ، "چیز" ی بدون پا ، "چیز" ی بدون قلب ...
شعر تصادفی