استاد

آفتاب مهتاب

"استاد" هیچ وقت ندارند ! استاد عاشقانه و بی خویش از صبح تا به شام در پشت میز کار بزرگی نشسته اند و فکر می کنند به کاتبان بارگه آن امیر وقت که در اماله ها آیا چه می کردند . هرگز کسی جز او قادر به بسط و گسترش این جواب هست ؟ عالم در انتظار نشسته است ، وقت کم . اما به زودی زود آن بزرگوار با یک رساله ی جانانه در باب جزء جزء اماله و نقش آن در شعر نام بلند خود را بر صخره صخره ی ابدیت جاوید می کنند . با یاوه های پوچ پریشان درباره ی چکاوک و زنجیر و صبحدم آشفته شان مکن ! استاد هیچ "وقت" ندارند ...
شعر تصادفی