آتش جاوید

آفتاب مهتاب

آن روز ها من فکر می کردم نام تو را تکرار خواهم کرد من فکر می کردم زمان می ماند اینجا در تارهای گیسوانم جایی که آن شب آشیان بوسه ات بود . جایی که می گفتی بر آن خورشید خفته است . من فکر می کردم حقیقت ، در لحظه ی پیوند ما در من شکفته است . اما زمان آمد مرا برد با گیسوانم ، فکرهایم آن قدر آسان مثل این که کاغذی را آب یک جوی . آه از هیولای فراموشی که حس خسته را خورد ! بی شک مسیر هیچ رودی سوی مبدا نیست . با این همه گاهی حقیقت در فکر های کودکانه است . من فکر می کردم در لحظه ی دزدانه ی پیوند ، آنجا آن آتش جاوید در من نطفه بسته است ...
شعر تصادفی