او
آفتاب مهتاب
چه حیف ! او "بزرگ" شد
و تازه یک سر از تمام این بزرگ ها بزرگ تر .
چه گونه من تمام روزهای خسته را ،
عبور دادم از میان خاطرات کودکی او
عبور دادم از میان بازوان حس گرم او .
چه صادقانه بود
بیم های کوچک و بزرگ کودکانه اش
چه صادقانه بود رنگ حجب او
که می دوید مثل رودی از ستاره ها
میان کرک ابرهای گونه اش .
چه گونه تند رفت و رفت و رفت
ورای درّه های فاصله
و عطر یاس دست هاش
میان بوی سکه ها و چرتکه
پرید و محو شد
"بزرگ" شد ، "بزرگ" شد
به رنگ بی شمارها ، بزرگ ها .
به بُعد های فاصله نگاه می کنم
به بُعدهای فاصله که پُر نمی شوند
با تمام "سود" های ما
که پُر نمی شوند
با تمام کودکی تو
که پُر نمی شوند
با تمام آه های من
تمام "سهم" های ما .
ولی دریغ بازوان حس تو
ولی دریغ روزهای گرم من
ستاره ها
ستاره ها ...