خواب مُکسّر

آفتاب مهتاب

هر شب که "خواب" از راه می آید ، و پا کشان خود را به رخت خواب درهم می رساند ، در زیر پلک پر چروکش جویباری می شود پیدا ، یک جویبار سرخ کوچک همبوی پولک های ماهی های دریا . هر شب که "خواب" آشفته می خوابد این جویبار تلخ شورآهنگ قد می کشد از چاه مغرب گویی به سمت قله های دور دور کوه مشرق . انگار دریایی میان قله ها هست انگار دریا نام او را از ساحل شب آواز داده است . در کنج پلک سوخته از آفتاب خواب هر شب شیاری می شود پیدا و خیش نامریی جوبار آن را به ژرفی می زند شخم : سهمی برای نیستی سهمی برای خستگی سهمی برای راه سهمی برای راه ...
شعر تصادفی