ماهی

آفتاب مهتاب

بر خاک می تپید ماهی ماهی کوچک بیرون از آن حوض آن حوض پُر آب ... بر خاک می تپید بالا و پایین بالا و پایین ، تیزی سنگ بر فلس هایش خط می انداخت خط های خونین . سر بر زمین می کوفت لب را تکان می داد از حلق تشنه اش بی تاب بی تاب تنها هجای صاف و بلندی که می شناخت می ریخت در فضا بیرون از آن حوض آن حوض پُر آب ...
شعر تصادفی