ناشنوا

چشمک

پلک هایم روی هم می افتند ، بر سینۀ نرم ساحل در میان دو صخره . موسیقی موج اوج می گیرد : - خون من رگ های تو را می خواند . ساحل من آبِ تو را – موج می ریزد در پیکر شن . مدهوش بر سینۀ تو می افتم در میان دو بازوی تو - ناشنوا در طوفان – موسیقی داغ موج ات به درونم می آید در من می گردد ...
شعر تصادفی