پس از این
چشمک
دانا نبود
دانای کل .
دانا نبودند هرگز کلی ها ،
با حس تملک های خونین شان
دنیای "کلی " را
آب با خود خواهد برد
و جزء به جزء
ما را خواب ،
به همین صورت ناب
پناهنده شده
سخت
به آغوش هم ،
چسبیده به هم
مثل دو بازوی صدف
و برهنه
به همین شکل ناب
دست در گردن هم ،
روی آب
روی آب ها
دیگر بی غرق شدن ؛
و همآغوشی ما
بستری خواهد بود
- سرزمین دیگر –
یک جزیره خواهد بود
بی حملۀ " دانای کل " :
ایستگاه همۀ مرغان دریایی ...