داغ

چشمک

داغ است و دوزخ نیست . تنگ است و زندان نیست . آغوش تو پیچیده به من ، چسبان و نیرومند تا حد جنون . تکه تکه فرو می ریزند پاره های خشکیدۀ من و دوباره بر می خیزند نرم و آبدار ذره ذره در هر یاخته ، با آهنگ تند تپش های تو . همچون بهار ، فوران بهار از زیر پوستۀ سخت و خشک . فوران بهار از جای جراحت های دیروزی . بوسه های پی در پی تو بر زخم من . این حضور انبوه ترین جنگل هاست در یک شاخه . و صدای همۀ هُدهُدهاست که نفس گیر تمام درها را می کوبند ، در ژرفای این جنگل ؛ همچون راهی از اعماق تا قُله اوج به اوج بی پایان و برپا بی گم گشتن پشت انبار کالاها . بر فراز انبار از میان همۀ بسته های خواهش ها ، بیرون می آید قد می افرازد و تو را با نامت می خواند بی پرده و عریان خواهش من : همچون راهی که حضور تو را می خواهد بی متروک شدن بی گم گشتن از اعماق تا قله اوج به اوج با رقص نفس های تو در هر سلولم ؛ چسبان و نیرومند ...
شعر تصادفی