برق

چشمک

بی نقاب یک صورت می چسبد به صورتِ دیگر ، گونه بر گونۀ هم : و آنگاه آذرخشی می جوشد می شکافد ظلمت را و جهانی به دنیا می آید . بی نقاب - آنسوی هیاهوهای بازار کور – پشت اشک ما . این آیا دریای دُردانه ست یا درخت الماس با جوانه های بی همتا رقص کنان بر گونۀ تو بی نقاب و آشکار . می چینم با مژه های سیاهم دانه های زلال تو را و در اعماق قلب زمین ام می کارم . گندم زاری در اعماق می روید ، اقیانوسی در اعماق شکل می گیرد ، بی شبیخون ملخ . بی کوسه . ساحلی بی ساحل دریایی بی طوفان در صورت تو بر سینۀ تو . بر این دریا پرستوهای دریایی آرام می گیرند سر بر دوش هم بعد از اوج . سر بر دوش هم از میان پلک های آسوده به صورت هم می نگریم ، لحظه ای می پاییم باز پروازکنان در فضای باز یک دیگر می گردیم سمت اوج ، و می گذریم پی در پی از نقاب همۀ مرزهای پوسیده . این شعاع خورشید است یا رگه ای از الماس ؟ جاری درخشان در چین های زیر چشمانت ، و غلتان بر گونۀ من ...
شعر تصادفی