آوردن

چشمک

همه را از خودم در آوردم از ذهن خودم ؛ که تمامأ در دستم بود - مثل اسکلت جمجمۀ نخستین انسان و تمامأ در آن تنها تو بودی - مثل گل زرد خودرو خفته در جعبۀ رنگ . - مثل خدای خورشید نهفته در بستۀ سنگ ...
شعر تصادفی