تصنیف

چشمک

آسمان سرمه ای براق است . ابرها ، روی آن ، پنبه ، پنبه مثل گل پنبه پخش اند . یک ستاره ، زلال ، زلال زلال می درخشد چشمک زنان در میان دو ابر . باد شب می آید نه سرد ، نه گرم می نوازد - با لب های نامرئی – گردن عریانم را ، بی شال سیاه ، تارهای عریان مویم را ، بی چارقد ، لاله های گوشم را زمزمه گر با صدای شیرین تو بی فریاد و می جوید راه می جوید ، راه ، از یقۀ پیراهنم روی پوستم ؛ مرا می خواهد - بی پرده بی حضور هیچ چیز – آنگونه که هستم عریان نشسته در شب در مسیر راه شب ، بی حضور چراغ بیگانه . انگشتانم - خودمختار – انگار به فرمان ندائی دور از گوش من دکمه های گرد لباس شبم را می جویند می گشایند ، و من یکباره غرقم غرق در آبِ تو ...
شعر تصادفی