زوزه

چشمک

نتوانستم دوست بدارم دار را طناب دار را و هیولایی را در انسان : ایستاده لبخند زنان به تماشای مردی ، زنی ؛ آویخته از حلقه دار . نتوانستم دوست بدارم فتوای مردن را و دهان هایی را که اراده کردند دیگران محو شوند . نتوانستم دوست بدارم خاموشی را حتی ، حتی ، در برهوت . ماده گرگ زوزه کشان می بوید می لیسد زخم جفتش را ...
شعر تصادفی