رفتی ، امّا ...

چشمک

پیدا نبودم در چشمت . بین ما صدها پرده فاصله بود ؛ و پرده شب و پرده اشک ... پیدا نبودم در چشمت مثل علف خودروئی روئیده در قطعه زمینی دور از تو ؛ که نه تو بلکه باد گرده های گل ات را بر او می افشاند . بار گرفته از تو دور از تو ناپیدا در چشمت . ناپیدا در چشمت آن گاه که رفتی . ناپیدا در چشمت آن گاه که ریشه کردی در زمین دیگر . ناپیدا در چشمت آن گاه آن گاه که گل های تو روئیدند و شکفتند بر ساقه تنهای من دور از تو در قلب من در زمینی که ناپیدا بود در چشمت ، زمینی که نبود ! امّا من بودم - خواهان تو تشنه تو – صدها حجاب بین چشمان تو و دست من قد علم کرده بود ؛ و حجاب زمان و حجاب کلمات ... روی خط زمان پیش رفتی . رفتی و ناپیدا بود در چشمت اثر گام هایت - در پشت سر – حوضچه های دنبال هم آبگیر باران های گاه به گاه در شن زار و رویش گل های صحرایی با زمزمه صلح جاویدان گام به گام پشت سرت بیهوده نبودند قدم های تو در شن زار ؛ و «گذشته» بیهوده نبود . بیهوده نبود خواهش من و عشق من ، تنها ناپیدا بود و بودم ...
شعر تصادفی