شب جُبرانی

چشمک

عصر آن روز بد زیر سنگینی آن شال سیاه - روی جمجمه ام – خوب «شب خوش» نگفتم به تو ؛ به جبران آن یک شب می آیم : - شبی از شب های آینده - شال ، روی دوش ام ، پا برهنه ، بی صدا می آیم به اتاق بی خوابی تو حلقۀ بازویم را می اندازم دور تن ات ، شال می افتد زیر پای ما ؛ ماهی ات را می گیرم توی دستم می گذارم توی تُنگِ آبم ... آرام می گیری کنارم می خوابی - بازوی من ، زیر سرت – تا فردا ؛ و فردا ، آن فردا ، مرا می بخشی که به تو خوب «شب خوش» نگفته بودم عصر آن روز بد ، زیر سنگینی آن شال سیاه روی سرم ...
شعر تصادفی