نارنجستا ن
گندمزار
فرمان نبردم !
صدایت کردم
با همه ی ذراتم .
آمدی ، ریشه کردی در من .
رویید و شکل گرفت نارنجستان .
بی فریب ، بی اجبار ،
میوه های نارنج مان در باد پاییزی می جنیند .
قطره های باران – سر خوش و تند –
از سرسره ی برگ های براق
پایین می لغزند
می رقصند در جوی ها .
خاک بودم ، اما ،
فرمان نبردم از مرگ
فرمان نبردم
از
تنهایی .
صدایت کردم
با همه ی ذراتم
در تمام دنیا :
- عشق من !...