ماندگار
گندمزار
تا خورده روزنامه
ـ با حروف سیاهش
با تبلیغا ت اش . ـ
افتاده زیر میز .
روی میز
لیوان بلور ، باقی مانده .
با آب زلالش که نیمه ی او را پر کرده ،
با دهان بازش که دهان مرا
بوسیده ...