همراه عزیز
گندمزار
پلک هایم را می بندم
می شکفی با نگاه شیرینت
در عمق چشمانم .
باز کرده پلکم را
می بینم
می نشینی پیش چشمانم .
با تو
بیرون و درون همخوانند .
بیرون و درون !
در من می گردند
بازی کنان
کهکشا ن های بزرگ رنگی .
در من می رویند
رقص کنان
برگ های باغ بزرگ زینون .
در من می خوانند
برق زنان
چشمه های زلال کوه های بزرگ برفی .
دیواری نیست
سدی نیست
بیرونی نیست
در میان جهان های ما :
عشق بزرگ !
در من !
همراه ! ...