روز عشاق
همهٔ گلهای سرخ
کناربازار ، جای ملاقات ما .
عصر به عصر ،
ما به آن سو روانیم
هر یک از دنیایی که گام به گام
پشت سرمان می ماند .
با همه ی حرف هایی که گام به گام
به همهمه ی نا مفهومی تبدیل شدند
ـ پشت سر مان .
تو را می بینم :
از میان جمعیت می گذری
از میان خیل خریداران کالاها .
خورشید دور
بر تو می تابد :
در میان تارهای سفید موهایت
می درخشد غروب خورشید .
ارغوان می تابد روی پیشانی تو .
در صورت تو ، غروب این خورشید
دیگر گون است
عصری دیگرگون .
گام های آخر نزدیک اند
تند تر می آیی
می دوم سمت تو
با نفس های بریده بریده ـ هریک ـ
لبخند می شکفد روی لب هایمان .
لبخند گمگشته باز آمده است .
دست هایت را می گیرم
می فشارم با نیروی همه ی رگ هایم :
رگ هایی که گرم شدند .
با نیروی قلب یخ بسته ی سردم که زنده شده است .
باد می گردد دور روسری ام
موهای سیاه ام رامی آشوبد .
طلوع فردا در صورت تو می خندد بر رویم .
از کنار بازار می گذریم .
سینه ام ـ زیر روپوش ـ
سینی گندم هایی ست که سبز شدند .
دور شدیم ـ اکنون ـ از بازار :
هموار است زمین سنگی ، زیر پاهای من :
دست های شبِ من ،
در دستِ روز تو اند ...