صخره ی تجربه نگر
همهٔ گلهای سرخ
فرض ام این بود که ویران شده ام :
ـ صخره ای با ضربات سهمگین طوفان بعداز طوفان
پی در پی .
فرض ام این بودکه من خرد شدم ،
پخش شدم زیر قدم های زمان ،
با ثانیه های گذرانش ـ از روی من ـ
بی نگاهی به من .
فرض ام این بود که من ،
بی فرضیه ، بی آینده ، گنگ شدم ،
بی حضور کلمات و شکل ها و حرف هایی در متن "من".
بی حضور قلم حکاکی با نقش قلب یا واژه ی قلب بر سینه ی "من".
فرض ام این بود که این سیاره
تابوتی ست که تنها دارد جسد بی جانم را
در فضای تاریک و سرد می گرداند ،
می گرداند مُرده ی خاموشم را .
فرض ام این بود ،
تا پیش از زمزمه های موجت
در بطن من ...