در نهایت بی برگی
همهٔ گلهای سرخ
بی یک برگ – حتی یک برگ –
شاخه ها یخ زده اند .
انگار نه انگار که این جا برگ هایی بودند
بسیاران بسیاران انباشته روی هر شاخه .
انگار نه انگار که خورشید تیر بر ما نمی تاخت
در پناه آن سقف سبز .
می تابید ،
نور خورشید از میان برگ های بسیار
سایه روشن می ساخت روی صورت ما ، روی همه چیز .
انگار نه انگار که دور قدم های ما
سایه ها می رقصیدند
مثل پرده تور .
انگار نه انگار ولی – انگار-
تو را روشن تر می بینم
در کوچه ی عریان سرد :
عشق داغ من ...