روُیای آبی
کلاغ پَر
روُیای ما
از خواب سر زد
از پرده ها بیرون تراوید
و کوچه های شهر را با هفت رنگ تازه پر کرد
با حس رهگذر
تا پیچ ها
تا تکمه ها
تا سیم ها
تا خانه ها و کلبه های دور دست دشت ها رفت
روُیای ما در چاه ها پیچید
در استخوان خاک لغزید .
ذرات لبریزند از موج
موج بلند آب ، آن آب .
ذرات لبریزند
و روزهای تشنه ی عریان
پیراهن روُیای آبی را
آهسته
می پوشند ...