دیشب

کلاغ پَر

مه بود مه : ابهام بی پایان پیش چشمها ابهام : سنکین بی جسم سیال . خاکستری ها موج تمام رنگ های زنده را بلعیده بودند عابر درختی بود محو ، در تیره ی راه . در خانه اما دیگ غذا روی بخاری آرام می جوشید و شمعدانی غنچه های قرمزش را باز می کرد . مه بود زیر مه درختی با ریشه ها یش پیش می آمد تا رنگ ها روشن گرم ...
شعر تصادفی