چه شد ؟

مانی

بالای هرم روی تخت طلایی نشسته به پایین هرم حتی نگاهی نمی اندازد . من پایین ام ، زیر قاعده ی سنگین هرم پا به ماه ام ، در زهدانم بنده ی خاک فرعون دارد می جنبد . تسمه های چرمی خیش پینه انداخته اند روی گرده ی من . پینه های مقدس ! نشان خدمت ! نشان مردن در راه تقدس ! نشان احساس خوشبختی ! بالای هرم روی تخت طلایش ، این جا بود روی دوش ام. کو کو ؟ آن هرم ؟ آن فرعون ؟ آن تسمه ؟ آن بنده ؟ آن بنده ی خوشبخت محض که در من مکرر می شد ؟... پس از باران آشیان فصل آینده انتخاب اصلح واژگون آغاز
شعر تصادفی